
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی
گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
و تو...
در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان
چشمهایی است بارانی
و من...
تنها برای دیدن رویای آن چشم تو را در دشتی از تنهایی
و حسرت رها کردم...

نام:گمنام شهرت:آواره
جرم:دوست داشتن محکوم به:زندگی کردن
اگر مردم مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند در تاریکی
زندگی کرده ام....
دستهایم را بیرون
بگذارید تاهمه بدانند خواستم ولی نرسیدم......
دهانم را نیمه باز بگذارید تا همه بدانند حرفهایم تمام نشده........
چشمهایم را نیمه باز بگذارید تا همه بدانند چشم به دنیا داشتم.......
بعد مرا در درون خاک قرار دهید و روی قبرم قطعه ای یخ
بگذارید تا به جای پدرو مادرم برای
من اشک بریزد و گل سرخی قرار دهید تاهمه بدانند من عاشق
پاک بازی بوده ام...![]()

از باغ می برند تا چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که قربانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند!
ای گل گمان نکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
آب طلب کرده همیشه مراد نیست
گاهی نشانه ایست که قربانیت کنند...